تبليغاتX
رایــحـه
 

 


 

یکدم بیِا به دیده دل کشف رازکن

زینجا ببند چشم وبه آن سوی باز کن

زآنسوی پرده ها بنگر نورکردگار

برغیراودریچه دل را فراز کن

ایام آخرین ِصفرروزِغم رسید

اشکی بریزوهدیه برآن چاره سازکن

روح رسول عرش خدا تن به روی خاک

با مرتضی به جسم پیمبرنمازکن

تابوت مجتبی شده آماج تیرها

دریاری حسین تودستی دراز کن

سلطان دین رضا شده مسموم ازجفا

هم ناله شو به فاطمه رازونیازکن

ازما سلام برتوایا بضعة رسول

مرضیه خدا شده ای سوزوسازکن



یکشنبه 30 بهمن1390 :: 23:14 ::  نويسنده : فاطمه خمسی



چهل روزوچهل شب ،اسرا ماندند بی خورشید

فلک ،فغان کند ،به حال یتیمان ِبی خورشید

چهل غروب ،چهل نازدانه ،سرگردان

کجا،که دیده ،چنین،تازیانه برخورشید

صدای ضجه خواهرکه درافق گم شد

نوای وگیسوی افشان، که برنگرد،بی خورشید

چهل فرات، چهل شط،شدند خون آلود

هنوزدامنه دارد ،نبرد ِبا خورشید

الا که خون شده چشمان تو ،زظلم زمان

بیا بیا که جهان ؛ گشته سرد بی خورشید



شنبه 24 دی1390 :: 12:10 ::  نويسنده : فاطمه خمسی

 

درپهن دشت حادثه ، درساحل فرات

درپهنه وسیع بیابان کربلا

درزیرچترظلم ستم پیشه گان دهر

کفرآرمیده بود                        

               شومی نهفته بود

                                 غفلت غنوده بود

آن شامیان مست

ازباده غرور

با کوفیان پست

بااتحاد شوم

یکدست علیه عدالت به صف شدند

درسوی دیگر این صحنه نبرد

درخیمه های نور      

     ایمان ستوده بود

اسطوره شهامت وشرف وپاکی وصفا

باقامتی رسا ، با سینه ی ستبر، باعزمی استوار

ایمان وعشق ،را تفسیرمینمود

دستی به قبضه ی شمشیرعدل داشت.....

فردای جنگ بود...

فردای دیگری ...

خونابه ای زهجر برادر

بچشم داشت...

برتربت حسین (ع)

زینب نشسته بود....



سه شنبه 13 دی1390 :: 0:6 ::  نويسنده : فاطمه خمسی

 

 درجنگل وحوش..

     ازوادی جنون...

     ازچنگ دیو ودد...

ازنا برابری ...

ازچهره های درهم..

 دژخیمیان پست..

تنها وبی پناه...

آهوی کوچکی؛کوچی به دشت داشت

چتری به سرنداشت ، کفشی به پا نداشت

ازموج شعله ها ، ازآنچه دیده بود

شیون کنان به روی شن و خار می دوید

در زیرچتر گنبد دوارمی دوید

با پای کوچکش چه دل آزارمی دوید

آئینه رخش پوشیده ازغبار

ازپشت این غبار  با چشم کم فروغ

درجستجوی گمشده هایش به هرطرف

میگشت نا امید

درآن کویرداغ گلغنچه تشته بود

برغنچه لبش، لبخند تلخ داشت

لبهای مرتعش سوزکویرداشت

برپای کوچکش زخمی زخارداشت

درکوچه باغ خاطره ،درمعبر زمان، باکوله بارغم

ازسوزش عطش، یاد آمدش فرات

در عالم خیال ،بادیدن سراب ،مشتی پرآب کرد

روسوی نیزه کرد

درحالت قنوت

دستی دراز کرد

بابا تو تشنه ای

با خشم کودکانه وچنگی به گیسوان

ترسان وناتوان

شیون کنان به روی شن وخارمی دوید- با پای کوچکش چه دل آزارمی دوید

  طفلی سه ساله بود ..... نامش رقیه بود



شنبه 3 دی1390 :: 18:16 ::  نويسنده : فاطمه خمسی

برادرتابه کی درغفلت ودنیا فنا باشیم

بیا یکدم به یادرنگ ورخسارخداباشیم

درون تکیه ها ناله زنان برسینه می کوبیم

بیا بهرهمیشه جلوه ی مهر خداباشیم

صفای بی حدووصف حسین بالای نی بینیم

به یاد او سراپامحوذات کبریا باشیم

تن عریان سالارشهیدان برزمین افتاد

بیاماتاابد درماتمش صاحب عزا باشیم

جهانی عفت وتقوی ببین درمحمل زینب

که اوگوید چرادربندظلم اشقیا باشیم

مگر دنیای کوتاه خیالی چند می ارزد

که ماسینه زنان آلوده حرص وهوی باشیم

جوان از این شهیدان واسیران نکته ای بشنو

همان بهتر که باهم دائما یاد خداباشیم

از این قصه بیاموزیم درس عفت وتقوی

که مرگ سرخ به ازاین بُوَد که درجفا باشیم



جمعه 25 آذر1390 :: 0:52 ::  نويسنده : فاطمه خمسی


امشب زینب قصه ی فردا می گوید

فردا گلها زغصه ی دلها می روید

امشب دلها به کنج سینه ها می سوزد

فردا دشمن زاوج کینه ها می سوزد

امشب رقیه روی قلب پدر خواب است

فردادرون قتلگه خورشید بی تاب است

امشب صدای خواندن قرآن زخیمه ها آید

فردا نسیم  شقایق حماسه ها دارد

امشب کبوتر از دل داغ شکسته پر می زد

فردازبال خونی او باغ لاله می ریزد

امشب ببین که خون خدا از صدای او جوشد

فردا چقدر حادثه از کربلا می جوشد

امشب  ابالفضل علم ومشک تشنه می خواهد

فردابیا که حسرت آب درنگاه می ماند...

امشب سکوت بر لب تشنه خیز صحراماند

فرداگذشت ماه ودستهای بریده برجا ماند

امشب پراست از شب وماه وگریه های غریب

فردازخون شود جاری رودهای غریب



پنجشنبه 17 آذر1390 :: 13:13 ::  نويسنده : فاطمه خمسی

 

 
 
  بسیاردانه هاست که کمیاب وپربهاست

آن دانه ی یگانه بدان اشک چشم ماست

اما کدام اشک ،نه هرآب دیده ای

آن قطره ی چکیده ی مژگان اولیاست

سوزدرون واشک روان، اهل درد را

درگیر ودارِدَهریگانه گره گشاست

گفتم به چشم تر که تورا گریه بهر چیست؟

گفتا: برای کشته ی مظلوم کربلاست

استاد عشق ومعنی ایثارومردمی

جان داده ای که خالق یکتاش خونبهاست

شب درتنور، نورِرُخَش جلوه می نمود

هنگام روز قاری قرآن به نیزه هاست

اسطوره ی کرامت ومردانگی حسین

آزاده ای که تابه ابد نام او بپاست

ازآبروی اوشده اشک این چنین روان

آن گریه ای که کلید خزانه هاست

لب تشنه شد شهید که مردانه جان دهد

کاین تشنگی برای خداچشمه بقاست

بیهوده نیست گرکه چراغ هدایت است

بی نکته نیست گربه یقین شافع جزاست

یارب مددکه دم ازنام اوزنم

دنبال اوروم ،که سزاواراقتداست

اکنون که قصه ی دل وعشق است درمیان

گویند دل شکسته ی ما خانه ی خداست

 


سه شنبه 8 آذر1390 :: 22:37 ::  نويسنده : فاطمه خمسی

خیمه ها دردست باداین سوبه آن سومی شود

 دشتها با دسـت غربــت باز جــارو می شـود

 صبـح می آید ولی پیشا نی اش رنگ غروب

 کوچه در کوچه زمین غرق هـیاهو می شـود

 مـاه می تابـد میان برکـه ای از زخـم وخـون

 اشکها در دجله باز این رو و آن رومی شود

 دسـتهایی سبـز افتادســت روی دوش خــاک

 مَشـک آبی ازتبــــش آ شفته گیـسو می شـود

 سجده بر محراب خون ساقی نهاده از عطش

گاه جاری خون زچشم و گه زابرو می شود

 ماه ِخون است و شقایق گم شده در خون ماه

 بازهم خورشـیـد روی نیزه پُِِرسـو می شـود

 شرم دارم زین سخن اما حقیقـــــت ایـن بُوَد

آل پیغمبر اسیـــر قــــــوم  بد خو می شـود

السلام علی روحک وبدنک الطاهر....



شنبه 5 آذر1390 :: 23:26 ::  نويسنده : فاطمه خمسی

جان زکف رفته وازدل، نفسی می آید

این نفس هم ،به تمنای کسی می آید

خبرازمرغ دلم نیست ،ولی می شنوم

ناله ی پر اثری کز قفسی می آید

یارب این ناله ی جانسوز مگرازدل ماست

یا ازاین قافله ،بانگ جرسی می آید

تند ،ای قافله سالار،مران محمل را

که به دنبال تو، وامانده کسی می آید

 



یکشنبه 29 آبان1390 :: 20:27 ::  نويسنده : فاطمه خمسی

 
 
این ناله ها ی غمزده جانسوزوآشناست
این غصه هاپیامد خونهای کربلاست
 
ازماجرای عشق،مانده فقط آه وناله ای
اینجافقط ،قصه، پرازغصه وبلاست
 
این دجله ،آن فرات ،این آب، خیمه ها
هرگوشه ی زمین چشمه ی خونین ماجراست
 
آن ماه کیست می رسد ازراه بی کفن
این ماه کیست برتنش انبوه نیزه هاست
 
این دستهای کیست  که افتاده برزمین
این مشک خالی ِکیست که پراز چشمه ی عطاست
 
نه این خیال نیست،خروش ِمصیبت است
ریحانه رسول و علی ، صاحب ِعزاست
 
با اشک ،دل صفا بده ومنتظربمان
می آید آن امام ،که خونخواه کربلاست


یکشنبه 29 آبان1390 :: 11:12 ::  نويسنده : فاطمه خمسی
 

پس هنگامیکه امیرالمومنین علیه السلام تلاش جمع را دربیعت عثمان دید برای اتمام حجت وروشن شدن حقیقت بر خا سته وفرمود:

گفتار مرا بشنوید وچنانچه آن حق ودرست بود بپذیرید واگر باطل ونادرست بود آن راانکارکنید.

 سپس فرمود : شما رابه خدا سوگند! همان خدایی که بر صدق وکذب شما واقف است آیادرمیان شماجزمن کسی هست که بردو قبله نماز گزارده باشد؟ گفتند : نه .

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی درمیان شما هست که دوباربیعت کرده باشد  یکی بیعت فتح، و دیگری بیعت رضوان ؟ گفتند :نه.

فرمود: شما رابه خدا سوگند! آیا جزمن کسی درمیان شما هست که برادرش مزین به دوبال دربهشت باشد؟ گفتد :نه.

فرمود: شما رابه خدا سوگند!آیا جز من کسی درمیان شما هست که عمویش سید الشهداءباشد؟

گفتند :نه.

فرمود: شما رابه خدا سوگند!آیا جز من کسی درمیان شما هست که همسرش بانوی زنان عالمیان باشد؟ گفتند:نه .

فرمود: شما رابه خدا سوگند!آیا جز من کسی درمیان شما هست که رسول خدا صلی الله علیه وآله او را بر دوش مبارک خود سوار نموده که به بالای بام بیت الله الحرم برای شکستن بتها رفته باشد؟ گفتند:نه.

فرمود: شما رابه خدا سوگند!آیا جز من کسی درمیان شما هست که درکار زاربدر منادی حضرت حق بنام او ندا کرده باشد که ( لا سیف الا ذو الفقارولا فتی الاّ علی) ؟ گفتند :نه.

فرمود: شما رابه خدا سوگند !آیا جز من کسی درمیان شما هست که پیش از همه بر رسول خداوارد شده و آخر همه از نزد اوخارج شود؟ گفتند :نه .

فرمود: شما رابه خدا سوگند !آیا جز من کسی درمیان شما هست که رسول خداصلی الله علیه وواله بدو گفته باشد :( تو نخسین فردی هستی که به من ایمان آورده و تصدیقم نمودی ،وتو نخسین  فردی هستی که به روزقیامت برحوض برمن وارد خواهی شد) ؟ گفتند : نه .

فرمود: شما رابه خدا سوگند !آیا جز من کسی درمیان شما هست که  دست او و همسرودو پسرش را گرفته باشد وبرای مبا هله با مسیحیان اهل نجران همراه خود ببرد گفتند : نه

 

 



ادامه مطلب ...


یکشنبه 22 آبان1390 :: 19:14 ::  نويسنده : فاطمه خمسی

ببارای ابررحمت برزمین مرده جانم

که من خاک ضعیفم مستحقم زاروعطشانم

ببارای ابر ازدریای فیض بی نهایتها

که من آلوده ی دریای عصیان وگناهانم

ببارای ابریکدم ازعنایات خدای من

که من هرچندناچیزوفقیرم یک مسلمانم

بیا ای ابرسنگین شو بپوشان چشمه خورشید

بیا بامن بریز اشکی براین حال پریشانم

چرانومید باشم من که بامهرعلی زادم

سرافرازم که عمری ذاکرشاه شهیدانم

رسول الله از سوی خدا لاتقنطوا گوید

علی رغم بسی اسراف از امیدوارانم

ندارم هدیه ای دردرگهش جز قطره اشکی

توهم یکدم ببارای ابر با چشمان گریانم

خداوندا تو فرمودی گرامی دار مهمان را

دراین درگاه پرفیض تو من پیوسته مهمانم

ولی شرمنده ام کندر کنار خوان احسانت

بجای شکروطاعت من بفکر لقمه نانم

قلم بشکست دردستم زبان زارونزارآمد

ولی از لطف واحسان تو من مرغ خوش الحانم

ببار ای ابر گلهای وجودم آشکاراکن

بشوگردوغبار وخارعصیان از دل وجانم

بیا وسینه ای سوزان وچشمی اشکبارم ده

مسلمانم بمیران وببر درجمع خوبانم



یکشنبه 24 مهر1390 :: 18:49 ::  نويسنده : فاطمه خمسی
سخن مدیریت

زندگی حس عجیبیست. "آسمان" جای قشنگیست کبوتر باشیم. "عشق" پرواز بلندیست بیا پر باشیم "دشت" گهواره ی سبزیست قدم بگذاریم. "باغ" از رایحه لبریز ، معطر باشیم.
باسلام و خیر مقدم:
مطالب این ویلاگ اعم از متون ادبی و اشعار، نوشته ها و سروده های مدیریت وبلاگ (فاطمه خمسی) می باشد و چنانچه مطلبی از منبع یا شخص دیگری آورده شود ذکر خواهد شد.
هر گونه کپی برداری با ذکر نام نویسنده بلامانع است.
.
رتبه گوگل رایحه
آمار بازدید رایحه




                    
 
  Copyright © 2010 All Rights Reserved by khamsy.blogfa.com